تبليغاتX
قاصدک سپید
 

                                       وقتی نجابت را با وجب های دامن اندازه می گیرند

                                                                            تو به نجابتت بناز

                                                                                        من را غمی نیست.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 
                

  براي تو مي نويسم. شايد اين روزها وقت سر خاراندن هم برايت نمانده، بساط قضاوتت پهن است، در دادگاه عدالت محور با محوريت خودت. هم در جايگاه شاكي نشسته اي هم در جايگاه قاضي ، هم بررسي مي كني و هم حكم صادر مي كني، پس دليل اين همه بي تابي ات چيست؟ اين روزها وقتي كاغذهايت را ورق مي زني و زير و رو مي كني لبخند فاتحانه بر لبانت نقش مي بندد يا همچنان نگراني و اضطراب در چشمانت موج مي زند؟ از چه بيمناك شده اي؟ تو كه قدرت داري، خود داوري مي كني و خود حكم صادر مي كني. پس چرا كينه اين چنين سراپاي وجودت را فرا گرفته و براي اثبات اقتدارت به هر در و ديواري مي كوبي؟

بيا قدري با هم صادقانه به گفتگو بنشينيم. كجا پاسخ اعمالت را جز قلم داده ام؟در كجاي نوشته هايم رنگ و بويي از تهديد و توهين ديده اي؟ مگر نه اينكه پاسخ قلم را قلم مي دهد؟مگر نه اينكه پاسخ انديشه را انديشه مي دهد؟  نه، من نمي خواهم تو اعتراف كني ، من اهل اعتراف گرفتن نيستم ، فقط مي خواهم لحظه اي صادق باشي ؛ نه با من كه با خودت ؛ در جواب نوشته هايم حتي كلمه اي نوشتي؟ من نوشتم تو انگ زدي، من نوشتم تو تهديد كردي ، من نوشتم تو حكم صادر كردي . عدالت تو اين چنين است.... ولي من ايستاده ام ، محكم تر از گذشته ايستاده ام ، زمين زير پايم قرص قرص است ، تو هر چه مي خواهي جلو بيا ، من حتي يك قدم هم به عقب برنمي دارم. با دست خالي حتي لحظه اي تو را به حال خودت وا نمي نهم .قدرت براي تو ، فرصت براي تو ، قضاوت براي تو . من فقط دفاع مي كنم ، وظيفه ام دفاع كردن است ، من سرباز آزادي وطنم ، تو چه مي خواهي ؟‌‌‌‌‌‌ تو پياده نظام چه كسي شده اي كه بدون لحظه اي آرامش اينگونه بي محابا بر من مي تازي؟ راستي اندكي تأمل كن، تو در ذهن خودت برنده اي؟

به بهانه روزهاي سختي كه بر دوستانم مي رود.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 
                          

                      ابلیس پیروز مست

                                                 سور عزای ما را

                                                                   بر سفره نشسته است.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 
 

 

 

 

پسرک تو پی زندگی کردن می کُشی و من پی رندگی کردن مشت گره کرده ام.مگر چه تفاوتی دارد زندگی من با تو که تو این چنین می کُشی و من این چنین پا به فرار می گذارم تا تیرهایت سینه ام را نشکافد.
پسرک بین خواستن تو و نخواستن من فقط یک«ن»فاصله است. یعنی این یک حرف انقدر جا تنگ کن شده که اینطور کمر به نبودنم بسته ای تا بودنت را تثبیت کنی؟
مگر چقدر فاصله است بین آرزوهای من و آرزو های تو؟ تو به آرزوهایت رسیده ای؟راستی آرزوهای من آنقدر تو را از آرزوهایت دور می کند که این چنین برای سرکوب آرزوهایم ناآرامی می کنی؟...
پسرک یادت باشد طعم رسیدن به آرزو ها را برایم تعریف کنی، دیگر آرزو کردن هم از یادم رفته...آخر آرزوهای من دیگر از جنس آرزو نیست.
روزی که صورتت را پشت دستمال سپید با چهارخانه های مشکی پوشانده بودی تو را دیدم؛ با چوب،باتوم،پایه مبل یا چیزهایی از همین جنس در دستت... لحظه ای ایستادم و نگاهت کردم.صورتت را نمی دیدم ولی صدایت را که پشت هم بدو بیراه می گفتی خوب می شنیدم. هم سن و سال بودیم،شاید هم چند سالی بزرگ تر و کوچک تر.

جوانکی را به باد کتک گرفته بودی.هر دو خواسته هایتان را طلب می کردید. تو سلاح داشتی،قدرت داشتی،حق داشتی و می زدی.او سلاح نداشت،قدرت نداشت،حق نداشت و می خورد.ظالم نداشتیم نه تو که می زدی و نه او که می خورد. ولی تو چنان مظلومانه سلاحت را بر سر جوانک فرود می آوردی گویی انسان مستأصلی که تمام داشته هایش را بر باد رفته می بیند. هر چه تعدادشان بیشتر می شد،استیصال تو بیشتر می شد و رقص سلاحت در آسمان بیشتر...لحظه ای مظلومیت تو دلم را به درد آورد.
پسرک این روزها چیزی که در ذهنم زیاد شده علامت سوال است. نمی دانم رنگ قرمز خاطره ای را در ذهنت تداعی می کند یا هنوز برایت یک رنگ است از همان رنگ های جعبه مداد رنگی دوران کودکی. نمی دانم چشمان نگران مادرت تو را به یاد چشمانی می اندازد که دو دو می زند پی جوانش . نمی دانم باز هم می توانی سرت را بالا بگیری و زل بزنی در چشمان هم کلاسیت که آن روز صدایت را شناخته بود و تو سلاحت را بر سرش فرود آوردی.
پسرک تا به حال فکر کرده ای اگر روزی ظلمی در کار نبود تو قرار است در کجای این زمین بازی کنی؟ شاید هم از ترس آنروز صورتت را دستمال پیچ کرده بودی.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 

 

« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
.
دست از گمان بدار
!
با مرگ نحس پنجه ميفکن
!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
"وارتان" سخن نگفت
.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

«
ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ
مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است


"وارتان" سخن نگفت
.
چو خورشيد
از تيرگي بر
آمد و در خون نشست و رفت. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد
: «زمستان شکست!» و
رفت
. . .

|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه چهارم فروردین 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 
                                                      

                             

        

          قاصدک به ممنوعیت

 

       از چاپ ( به مدت یکسال )

                

                محکوم شد۰

|+| نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 
     

    

             قاصدک به کمیته

 

       ناظربرنشریات

 

              احضارشد

|+| نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 
                               

به ياد هموطن شهيدم

 

  اين سطرها را به ياد تو مي نويسم ، هموطن شهيدم!و با وجود اين فاصله هاي

زياد در عجبم كه چه آسان تنهاييم را با تو قسمت مي كنم.

 چه سعادتمند بودي برادرم ، كه چگونه رفتنت را خود به تصوير كشيدي ، اما

نيستي تا ببيني كه امروز ، ما زنده ايم تا مرگ تدريجي خود را شاهد باشيم.

چه سعادتمندي كه امروز بين ما نيستي!بودنمان عجيب بر شانه هايمان سنگيني مي

كند.زندگي براي تو فرصت آفرينش حماسه اي شد و زندگي ما هر كدام مرثيه ايست

كه براي خود سروده ايم.مقام ما را در كدام كتاب ستايش كرده اند؟جايگاه ما

كجاست؟جايگاه مردمان خاموشي كه لذت زندگي كردن ، و چه مي گويم؟كه لذت

مردن هم از آنان دريغ شد؟چه كسي پس از اين محروميت ما را ياد خواهد كرد و

مظلوميتمان را به خاطر خواهد سپرد؟

  برادرم!امروز "پيكر پاك" تو سپري خواهد شد تا كوچكي اينان را در پس

بزرگواري خود پنهان كند.امروز ، صبورانه خواهيم ايستاد و هجوم نامحرماني را

كه تو را بر دوش مي كشند بر حريم خود نظاره خواهيم كرد ، اما بر اين سپر

مقدس شمشير نخواهيم كشيد.اينان كه ديروز ايثار تو را به چشم شاهد بودند ، چگونه

هيچ نياموختند و امروز ، چنين پرده درانه ، مشق طمع مي كنند؟

  هموطنم!ديروز تو سلاح در دست گرفته بودي و براي آنچه دوستش داشتي

عاشقانه مي جنگيدي و امروز ، سلاحي شده اي در دست ديگران تا تو را بر فرق

فرزندان اين ملت فرود آورند.نيستي تا ببيني در سرزميني كه تابوي تو بود ، چگونه

هر روز جان مي دهيم و به شهادت مي رسيم و هيچكس از اين" شهيدان گمنام

وطن" يادي نمي كند.امروز تو نيستي ، اما من هستم و گرچه هر روز فريادم را در

گلو خفه مي كنند ، اين بار فرياد خواهم كشيد و بر مظلوميت تو شهادت خواهم داد.

  امروز بر مزار تو حاضر خواهم شد ، و اشك خواهم ريخت.براي تو ، كه از

ايثارت جز تصويري مسخ شده باقي نگذاردند ، براي حقيقتي كه كنار تو آرميده و

مظلومانه به فراموشي سپرده مي شود ، و براي خودمان ، كه امروز با تو زنده به

گور خواهيم شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 

            

          چرا شهيد؟  

 

  هر كسي ، در هر جايي براي هدف و آرمان خود قدمي بردارد ، انسان بزرگي محسوب مي شود، حال اگر در راه اين هدف جان خود را هم از دست بدهد ، كار آرماني و بزرگي انجام داده است ، خواه اين فرد شهيد ناميده شود يا هر نام ديگري روي آن گذاشته شود.شهيد انسان بزرگي است كه بدون وابستگي به هيچ گروه خاصي و تنها در راه هدف و آرمان خود و راهي كه خود مي پنداشت درست است جانش را از دست داده است.

  زماني كه متوجه شدم قرار است در دانشگاه يزد هم مانند ساير دانشگاه ها شهيد دفن شود اين سوال در ذهنم نقش بست كه "چرا شهيد؟"چه اتفاق مهمي به وقوع پيوسته است كه دانشگاه مكان دفن شهيد باشد؟چه اتفاقي افتاده است كه با شهيد مانند بيلبورد تبليغاتي رفتار مي كنند؟

  دو دليل وجود دارد:يا نسل امروز و دانشجويان و دانشگاهيان دچار فراموشي و نسيان شده اند كه ريشه اين موضوع را بايد در اعمال و افعال انجام شده در اين سال ها دانست و اين كه چه رخ داده است كه نسل امروز ، مردان بزرگ ديروز را از ياد ببرند و فراموش كنند كه اين انسان ها با چه انگيزه اي جان خود را از دست داده اند و يا مسئولين و سردمداران اين كار دچارفراموشي شده اند و شهيد را بايد پيش چشم خود داشته باشند كه اگر از جلوي چشمشان دور شود ، راهش ، افكارش و آرمانش نيز محو مي شود.و شهيد دفن شود تا در هر جرياني ، براي هر مسئله اي و براي انجام هر كاري از اسمش استفاده شود تا كارها بر وفق مراد عده اي انجام شود و شهيد و راهش نامي شود بر سربرگ اعمال عده اي تا محو كند قبح اعمالشان را!

  در صورتي كه فرض كنيم در سطح جامعه ، دانشگاه جايگاه والايي محسوب مي شود و از طرفي شهيدان نيز انسان هاي بزرگي هستند و اين كه جاي انسان هاي بزرگ در مكاني بزرگ است ، باز هم اين دو موضوعيست كه در يك قالب نمي گنجد ، چرا كه اگر دانشگاه و مزار شهيد با هم تركيب شوند ، هيچ يك ارزش گذشته را نخواهند داشت ولو اين كه هر دو بزرگ باشند.

  و اگر انگيزه دفن شهيد آموختن راهش و هدفش به نسل امروز است باز هم بدا به حال آموزگاري كه در نبودش شاگردان درسش را از ياد مي برند كه اگر آموزگار اين را مي دانست شايد هيچگاه براي شاگردانش تلاشي نمي كرد.

  هرچند هنوز اين نكته پوشيده است كه در پس اين عمل چه سياستي نهفته است. چرا كه اگر اين كار براي بزرگي شهيد و آرمانش يا هر موضوع ديگري بوده است ، چرا در سال هاي اخير اين اتفاق در دانشگاه افتاده است؟آيا تا كنون شهيد بزرگ نبوده است؟و يا اين كه موضوع ديگري نهفته است كه در راستاي سياست هاي دولت مهرورز!! به وقوع مي پيوندد!

  و در آخر زماني كه قصد انجام كاري را داريم بهتر است دستاوردهاي عمل خود را بسنجيم.چرا كه اگر كار ما بدون نتيجه ماند ، يا پشيمان از كار خويش خواهيم بود و يا با استفاده از اهرم زور و فشار همگان را توجيه مي كنيم كه كار انجام شده درست بوده است.

|+| نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 
 
بالا